شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۰ - 19:41 - نه شیرینم ، نه لیلی -
امروز با آغاز هفته ای خاص سفر چند روزه یمان به آخر رسید
با هم بودنمان هم دارد تمام می شود
از پیامک و نظر و ایمیل هم خبری نیست گویا از عوارض کنار هم بودن است
می خوابم تا یادم برود اما در خواب هم غم هست
قلبم از دیروز درد دارد همسفران خیال کردند با قرص درست می شود
برای بازگشت لحظاتمان هرکاری انجام می دهم
...
چمدان را می کشم با آنکه پای رفتن ندارد
و از کنار شاهرخ می گذرم
بعدا یادم آمد که دیدمش و حواسم به آبمیوه ی توی دستم بود
و نفهمیدم مثل فرم همیشگی ایستادنم ایستاده یا گردنش را صاف گرفته و دستانش...
آرام زیر لب می گویم:
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عزیمت توناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان چه قدر زود دیر می شود!